شب - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 12:28
اه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود نشستم جلوی پنجره اتاق رو به چراغای تهران..صدای تار و دف میاد و یکی که داره میخونه...دمش گرم دلم درد داره، چرا مامانا باید اینجوری باشن؟ نمیشد که مامان آدم یه زن خیلی قوی میشد که هر بار رفتی حرف دل بی صاحبت و زدی بهت برگرده بگه : نگران نباش تو از پسش برمیای زندگی ار
بیتابی - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 12:28
دیشب بی تاب بودی/ بی تاب به همون معنی که تو میدونی و من میدونم/ گفتم عاشق بی تاب شدنتم/ گفتی میدونی که بیتابی من و میکشه؟/میدونستم / گفتی چی شده که عاشق کشتن من شدی؟/ گفتم نمیمیری/ گفتم مزه شرابم بودی اگر بودم کنارت/ گفتی خود شرابم بودی/ سبز آبی کبود من/ گفتی یه عمره بی تو مست میشم/ گفتم بی من از چ
تبریز نامه - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:36
اینجا تبریزه و من زیر نور خورشید نشستم دارم مینویسم دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم از اینکه هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم...... دارم گوش میدم و صدای گوگوش تنم و می لرزونه. دیروز داشتم میومدم اینجا و تو سنگین بودی.بی من مست کردی برای من (به قول خودت) گاها فکر میکنم تو با خودت جنگیدی
سبز آبی کبود من - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
چشم هایم را که باز کرده ام به این فکر کرده ام که مانتوی قرمزم را باید بپوشم، نه سیاه نه آبی همان قرمزی را که تو دوست داری، رژی که دوست داری را بزنم. بیرون زده ام و منتطرم ساعت بشود 2 تا ببینمت. بیایم بنشینم حوالی تو که نگاهم کنی با همان غرور لعنتی ات که مرا آب میکند و سرنوشتم را یاداوری میکند. بنشین
دلم شکست - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
همیشه گفتم سوالی که جوابش و نمیتونید باور کنید و نپرسید. لااقل بدونید از کی دارید چی و میپرسید. من هیچ دلیلی برای دروغ گفتن ندارم نه به تو نه به کس دیگه... دنیا گندتر از اونیه که من با دروغ گفتن بخوام چیزی و توش عوض کنم. فقط متاسفم برای خودم برچسبها: دروغ + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت...
سکانس - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
تلاش کردی که عاشق کنی! بووووف باورم نمیشه یا بهتر بگم نمیخوام باور کنم که تو سر یه لج بازی بچگانه تلاش کردی که یکی و عاشق خودت کنی و پیروزمندانه این کار و انجام دادی و الان داری فکر میکنی که چون خودت عاشق نبودی نامردی کردی در حقش. فکر اینکه چطور، با چه کاری با چه نگاهی با چه حرفی دلم و از جاش میکنه
تنهایی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
دلم غوغاست عصر جمعه و من و اهنگهای لعنتی... دلم غوغاست و سرم بازار مسگری. دنبال راه میگردم. دنبال اینکه صورت مسئله رو درست تعریف کنم برای خودم. کاش برای همیشه میماندیم توی اتاق 1813 و همانجا میشدیم جزوی از ان تابلوی لعنتی و خلاص فکر میکنی بدهکاری به من... میپرسی چی کار کنیم و چشمهای روشنت چشمهای تیر
هجوم افکار - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
انرژی ندارم برم تبریز و نقش کسی و بازی کنم که حالش خوبه اونم برای مامان. آخ دلم درد میگیره.دلم میخواد قدرت این و داشتم که بیخیال همه چیز بشم و خلاص. سیگارت و پک زدی و گفتی: من وقتی خودم و پیشت وا میدم برام عواقب داره، نمیتونم خودم و جمع و جور کنم. نگات کردم و هزار تا حرف مگو رو قورت دادم تا چیزی نگم
آغازی نو - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 12:02
پر از حرفم، پر از ممنوعه هایی که نمیشه جایی نوشتشون. دلم نزدیک 4 ماهه میتپه و من نمیدونم زنده شدم یا مردم. اینجا مینویسم که اگر یه روز دلت خواست عاشقانه ها و غرغرها و تنهاییهام و بشنوی واست این کلمات و جا گذاشته باشم تا با اون لحن عمیق و سیگار و چای بشینی هی بخونی. از تصورش دلم قنج میره و این لبخند
ناخواه خویشم من - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 12:02
دوستت میدارمچه بازم بخوانی وچه باز ... راندهی رويای تو باشم.چشم به راهِ توتا موسمِ میکِشان میمانمخواه خواستهی تو باشم وخواه ... ناخواهِ خويش! سید علی صالحیبرچسبها: شعر + نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:13 توسط |