آن نگهت از خاطرم نرود
نشستم جلوی پنجره اتاق رو به چراغای تهران..صدای تار و دف میاد و یکی که داره میخونه...دمش گرم
دلم درد داره، چرا مامانا باید اینجوری باشن؟ نمیشد که مامان آدم یه زن خیلی قوی میشد که هر بار رفتی حرف دل بی صاحبت و زدی بهت برگرده بگه : نگران نباش تو از پسش برمیای زندگی ارزش هیچی و نداره.
همین یه جمله. من بیشترش و نمیخوام. همین و میگفت اما واقعا میگفت. نه اینکه دو روز بعد حالش بدتر از حال تو میومد پیشت که : دلم شور میزنه برات بیا مشکلت و حل کنیم.
چرا نمیزارید ادما اونجور که هستن رفتار کنن؟ اگه خوبن بزارید خوب باشن اگه حالشون بده بزارید بتونن بگن حالشون بده..
اینکه به من میگی کاش میشد اقلت 4 سال با هم باشیم//اینکه بهم میگی 5 سال دیگه من اول چل چلیمه تو هم پیر نشو// آخ .. دلم ریش میشه. میمردی 2 سال زودتر میگفتی؟میمردی حتما
ازت عصبانیم
حالم بد است مرا از من رها کنید
برچسب:
نویسنده: مهراد جلالی